منو از من نمیفهمه !
حرفهای نگفتنی رو به جز گفتن نمیفهمه !
بعضی حرفها را باید دید
بعضی حرفها گفتنی نیستند !
وقتی گوش شنوا نیست
شوقی برای گفتن نمیمونه !
وقتی جاده ها رو به هیچه
پای رفتن نمیمونه . . . ! ! !
خسته ام !!!
خسته ام از اين همه سکوت،
سکوتي که انگار خيال شکستن ندارد.
خسته تر از حرفي که هنوز توي دلم انتظار گفتن را دارد
و يا بغضي که هنوز توي گلویم انتظار تلخ شکستن را مي کشد.
خسته تر از لحظه هايي که جواب گريه هايم را با آسماني
ابري تر از دلم پاسخ مي دهد.
خسته ام از خنده های زورکی ، از این همه ابراز احساس الکی
خسته ام از خستگي هاي خودم ... !!!

داستان عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …
![]()
![]()
حسرت
در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم
در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم
در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم
ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم
جالب
چند روز پیش یه مطلبی از یکی از دوستام شنیدم که خیلی به نظرم جالب اومد چون خودم تا حالا در این باره چیزی نمیدونستم گفتم اینجا بزارم که هم بعدها بتونم بخونم هم شما ها اگه نمیدونید ...
مطئنم دونستنش خالی از لطف نیست ... و اما ...
سازمان سیا که سرش درد میکنه واسه کنجکاوی و دخالت توی هر چیزی اینبار میاد راجع به نماز تحقیق میکنه , یه کم که میگذره توجهش به قبله جلب میشه ! بعد هم به نماز اول وقت !
بعد از کلی تحقیق و پژوهش تصمیم میگیرن این قضایا رو با چیزای علمی تست کنن که متوجه میشن وقتی موقع اذان میشه یه سری نور زمین رو احاطه میکنه و وقتی ما آدما رو به قبله می ایستیم میتونیم با اون نورها تبادل انرژی کنیم , جالبتر اینکه فقط موقع نماز اول وقت این نیرو زیاده و هرچی که از وقت اذان دورتر میشیم این نیرو کم و کمتر میشه . حتما تا حالا براتون اتفاق افتاده که وقتی هر چی زودتر نماز میخونین احساس میکنین بار سنگینی از رو دوشتون برداشته شده و میگین "آخیش حالا احساس سبکی میکنم " ؟؟
برا من که خیلی اتفاق افتاده , چطور بود ؟؟؟؟!!!!!!!!
انتظار
ای معنای " انتظار " یک لحظه بایست
دیوانه شدم به خاطرت , کافی نیست ؟!
برگرد و نگاهم کن و یک جمله بگو :
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست !!!!!!
خدایا چی بگم
چی بگم وقتی نمیتونم حرفی بزنم .
چی بگم وقتی نمیتونم کاری انجام بدم .
چی بگم وقتی لحظه به لحظه شکسته شدن عزیزانم رو میبینم .
چی بگم وقتی همه تمام تلاششون رو میکنن تا یه مشکلی حل بشه اما . . .
چی بگم وقتی جز تو کسی رو ندارم تا بهش پناه ببرم و ازش کمک بخوام .
چی بگم وقتی نمی فهمم چرا صلاح کار رو در این می دونی .
وقتی . . .
وقتی . . .
خدایا جز تو از کسی کاری ساخته نیست , نمی خوای کاری کنی !!!
نمی خوای کاری بکنی ؟؟؟ نمیخوای کاری بکنی ؟؟؟ نمی خوای ؟!!!






















