بی قرار تر از زندگی در تالاب خاطراتم، دیروزم امروزم را بر باد داد،از امروزم پشیمانم و سوگوار اینده ام،گذشته ی سیاه من،امروزم را سوزاند و افکار خاکستری امروزم،فردایم را خاکستر کرد،حال من مانده ام و کاغذی و قلم و اهنگی،برای فرار از امروز،از خود و پیشینه ام فرار می کنم،اهنگ و نوشتن،حتی خواب و فرار از زندگی نیز درد مرا تسکین نمی دهد...
نه به شاهزادگی قناعت و نه به گدایی بسنده می کنم،بی نوایی هستم اسیر،من اینجا ایستاده ام،همه را از خود دور رانده ام، تنهای تنها ایستاده ام،زین پس تنها می ایستم و تنها نیز سقوط خواهم کرد....حتی احساسم را نیز زیر سوال می برم،حقیقت ناملموس است و من ناملموس تر،چگونه بدانم اینجا دوام می اورم،نمی خواهم دیگر در جایی زندگی کنم که سالیان است مردمان آن مرا تحمل می کنند، در دروغ های خود و اطرافیانم غرق شده ام....
مرا فراموش کن ای سپید بال سیاه پیکر،حال نوبت من است همه چیز را در اتش بسوزانم.....
در رخت خواب هستم ، خودم را گول میزنم که خوابم ببرد ! ولی خبری از خواب نیست !
هرچه تمرین مرگ میکنم باز هم نمی میرم !
چشم هایم را می بندم ! هستــــــی را به دست به باد می دهم و پرواز میکنم !
به جایی می روم که دیگر...
عشقی نیست !
علاقه ای نیست !
زندگی نیست !
پولی نیست !
کاری نیست !
باری نیست !
هیچی نیست !
ساعت ها را نابود میکنم تا عقربه های ساعت زمان را مشخص نکنند !
همه چیز را از مـــغز پوچم بیرون میکنم و اندکی به صدای آب خدا گوش میدهم !
به سبزی درختان خدا نگاه میکنم ! به زیبایی نور خورشید که از لابلای درختان با من قایم موشک بازی میکند !
فقط گوش میدهم ! آنقدر گوش میدهم تا آن لحظه درونم به پاکی به خاطر سپرده شود ....
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

می خواهم مانند برگ های رنگ پریده که به هوس بوسه بادهای تازه از
راه ناکجا رسیده ، دل از درخت می برند ، از عادات شما دل ببرم و بروم با هر چه تازه
است و همسفر راه های نرسیدن شوم که تا انتهای ناکجای آمدن های
بی برگشت کشیده شده.می خواهم همین جای خستگی ، اندکی صبر کنم
و پشت به این همه راه آمده و باز آمده ، چشم بر عادات شما ببندم تا در
دورهای یک خواب ساده و خیس بیدار شوم.
دلم پی آخرین روز ماندن می گردد و قطره های گم شده باران...
اینجا از هیچ دستی گرما به دستم نمی رسد ؛ عاشق شدن برای دست ها عادت شده !
قلب ها عادت کرده اند همیشه برای کسی بتپند...چشم ها عادت کرده اند
به دیدن نقاب ها و گوش ها به شنیدن دروغ ها... اینجا حتی آفتاب هم به هر روز آمدن و
تابیدن عادت کرده است.
عادت عاشقی بماند برای شما ، همان دلهره آوارگی جاده های
به دنیا چسبیده مرا بس است...بگذار حتی آفتاب فراموشم کند. . . . .
حرفهایم را تعبیر می کنی
سکوتم را تفسیر
دیروزم را فراموش
فردایم را پیشگوئی
......
به نبودنم مشکوکی
در بودنم مردد
از هیچ گلایه می سازی
...از همه چیز بهانه
من
کجای این نمایشم ؟
کاش کرایهی کشتی را گفته بودی
ما گول حرمت کشتی بان را خوردهایم
همهمان مردهایم.
از آن همه هیچکس نماند
جز ناخدا
که شرح رستگاری مغروقین را
مینویسد.
جسم های محکوم به وجود... ...
و فرار ِدنیایی از خود , سمت ـ ستیزـ زندگی...ـ
شیون ـ نسل ها در یک قطره...
و مرگ تاریخ در یک کتاب...
و سوگش چیست؟تنها صحافی ـ سیاه؟
دستها بر لحظه ها چنگ میزنند
و چراغ های رنگین, تاریکی میتابانند...
تولد مرگ است...
و نماد ـ تبعید ـ روح, این چشمان...
و اینک فقط...
در بیابان ـ شعور, افسانه میروید...
تولد مرگ است...
و این ماییم..
که هر دم
ارزوهای مرده را بر دوش میکشیم...
و در پی خدا میدویم...
و چه کس میداند...
که استنباط ـ بهشت, در مادران خفته است
و چه کس میداند...
که ما گل ـ خدای را پرورده ایم...
نه او ما را...
اری
تولد...
مرگ است...
بعد نوشت : کاش این آغاز بودن هرگز نبود


